پارت شصت و هفتم :

موبایل به دست خطاب به نازی که پشت خط بود گفتم:_ پس امروز و با امیرعلی برم بیرون؟
_ آره. خوب گوش کن بببین چی میگم فرناز. اول همین الان وقتی قطع کردی زنگ بزن به میعاد واسه فردا عصر نزدیکای ساعت شش قرار بذار و بعدم به امیرعلی بگو یه سمتی برید حالا هر کجا. میخوام امروز حسابی بهتون خوش بگذره که دیگه فردا بهانه نیاره. فرناز سوتی ندیا! باید امروز خیلی سرحال
باشی اوکی!
نفسم را فوت کردم_ باش

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت سیاوش در رمان رد بوسه هایت سیاوش
تصویر شخصیت بیتا در رمان رد بوسه هایت بیتا
تصویر شخصیت فرناز در رمان رد بوسه هایت فرناز
تصویر شخصیت نریمان در رمان رد بوسه هایت نریمان
تصویر شخصیت میعاد در رمان رد بوسه هایت میعاد
تصویر شخصیت نازنین در رمان رد بوسه هایت نازنین
تصویر شخصیت فرنوش در رمان رد بوسه هایت فرنوش
تصویر شخصیت فرزاد در رمان رد بوسه هایت فرزاد
تصویر شخصیت امیرعلی در رمان رد بوسه هایت امیرعلی
آخرین نظرات ارسال شده
  • ساجده

    2

    قطره های اشکم روی زمین جاری شد 😭این پارت خیلی غمگین بود 😢

    ۳ هفته پیش
  • ستاشی

    1

    تروخدا من دارم دق میکنم فصل جدید رو کی میزاری ؟

    ۴ هفته پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    فردا قشنگم🥰

    ۴ هفته پیش
  • شادان

    1

    ببین خیلی قشنگ میشد که فرناز و امیر علی باهمدیگه یه برنامه ای میچیدن حال میعاد رو میگرفتن بعدشم میرفتن تو ماشبن میخوابیدن و اون سکانس مامور دوست داشتنی انتظامی میومد و همه میفهمیدن و مراسم عقد رو میگرفتیم دیگه خرج بیمارستانم نمیدادیم به جاش تالار رو بزرگتر رزرو میکردیم همه دوستان توی کامنتا جا بشن

    ۱ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    اینجوری واقعا قشنگ‌میشد ولی اگه همه چی گل و بلبل باشه دیگه خیلی لوس نمیشه به نظرت😃🤭

    ۱ ماه پیش
  • شادان

    1

    خیلی چیزا سلیقه اس .. من واقعا این رمان و قلم شما رو دوست دارم ولی بحثم سر کلیشه اس .. اینکه دختره حالا مخفیانه میخواد یه قضیه رو جمع کنه پسره دچار سوتفاهم شه و اینا رو دوست ندارم.

    ۱ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    نه شادان دیگه هیچی مخفیانه قرار نیست اتفاق بیفته نمیذارم‌براتون حس کلیشه بودن ایجاد بشه خیلی اتفاقات عجیبی قراره بیفته تو روند قصه🙈😎

    ۱ ماه پیش
  • شادان

    1

    قطعا بی صبرانه منتظر فصل جدید هستیم 🥰🥰 خوب استراحت کنین و زود با پارتهای طولانی تون برگردید 😘😘

    ۱ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    فدات بشم من شادان قشنگم چقدر حس خوبی داره برام که اینجوری با جون و دل تو روند رمان همراهیم میکنی🥰 هیچی برای یه نویسنده قشنگ تر از این نیست که ذهن خواننده به چالش کشیده بشه🤌🏻♥️

    ۱ ماه پیش
  • شادان

    1

    من اینقد با شخصیت های رمان هایی میخونم احساس *** میکنم اصلا نمیتونم بهشون به چشم قصه نگاه کنم ..برای همین ذهنم خیلی درگیر تصمیماتشونه. دلم برای شوهرم میسوزه که باید نقد و تحلیل های طولانی منو همیشه گوش بده 😂

    ۱ ماه پیش
  • ندا

    1

    وای شادان منم همینم واسه رفیقم منتهی تعریف میکنم اینقدر تعریف کردم اومده عضو شده فعلا پارت یازده ست😂

    ۱ ماه پیش
  • شادان

    2

    قدر دوستای اینجوری رو بدون ..خیلی خوبه یکی باشه بشینی باهاش تحلیل کنی ..🥰🥰

    ۱ ماه پیش
  • ندا

    1

    دیونه اش کردم ولی😂 داره تند تند میخونه برسه به این پارت. اسمش ساراست احتمالا از پارت جدید تو فصل دوم بیاد تو کامنتا دیونه مون کنه🤣

    ۱ ماه پیش
  • شادان

    1

    چه خوب ..یه دوست پایه دیگه هم پیدا کنیم 🧡🧡 درکل رمانهای سمانه خانم خیلی جو کامنتاش خوبه ..همه خوب و صمیمی ان 🥰 البته من نسیان رو نخوندم ولی جایی میان اغوشت هم همبن بود کامنتارو دوس داشتم

    ۱ ماه پیش
  • ندا

    1

    وای آره اونجا هم خیلی خوب بود اصلا ما همه خیلی خوبیم خدایی من جایی این صمیمت و ندیدم اصلا عاشق اینجام و فضای قشنگ بینمون😍

    ۱ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    ای جانم 😁 واقعا قصه ها از دل حقیقتا بیرون میان واسه همینه به دل میشینن

    ۱ ماه پیش
  • شادان

    1

    من نظرشخصیم اینجوری بود که اوکی قراره گره ایجاد شه و اینا میشد فرناز بگه به امیرعلی میعاد اومده و تهدید کرده و نگرانه بعد با فرناز برن اونجا و بعد مثلا اونجا میعاد با عکسه دوتاشونو سوپرایز کنه و اونجا تازه فرناز گیر کنه که امیر علی قراره چیکار کنه بعد دیدن این عکسش اونجا

    ۱ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    حالا بذار برسیم فصل دوم ببینیم ایده کدوممون باحال تره😜 ولی مطمئن باش اونوقت میگی دمت گرم سمانه🙈

    ۱ ماه پیش
  • شادان

    1

    اون که قطعا شکی توش نیست ایده های شما قطعا جالب ترن . من فقط میگم نظر شخصیم این مدلیه که خوشم نمیاد یکی بدون مشورت با پارتنرش همچین تصمیم بزرگی میگیره که روی زندگی دونفرشون تاثیر داره

    ۱ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    قطعا نباید این کار و میکرد ولی به قول خودش نگران جون امیرعلی بود بیشتر و اون اتفاقی که نباید می افتاد افتاد❤️‍🩹🥲

    ۱ ماه پیش
  • شادان

    1

    و اونجا شخصیت امیرعلی خیلی چالشی تر میشد از یه طرف نمیخواد معیاد فکر کنه با فرناز مشکل داره و عصبانی شده از یه طرفم واقعا درک اینکه چرا همچین عکسی از فرناز باید تو خونه این میعاد بی شرف باشه اذیتش کنه ..

    ۱ ماه پیش
  • ندا

    1

    موافقم باهات شادان ولی به نظرم واقعا خیلی تهش اینجا عجیب خفن شد هر چند دلمون ترکید اما این تصادف خیلی چیزا رو روشن میکنه

    ۱ ماه پیش
  • شادان

    1

    منم ایده تصادف و ناراحتی امیرعلی اینا رو اوکی بودم قشنگ بودن و لازم فقط فکر نمیکردم این دخترا اینجوری پاشن برن خونه میعاد .. حالا مثلا امیرعلی رو نمیتونستن بگن نریمانی ..سیاوشی ..اون شوهر غزاله که نمیدونم اسمشچی چی بود .. یه مرد با خودتون میبردین دیگه ..

    ۱ ماه پیش
  • ندا

    2

    اینا از اولش همه کارا رو خودشون میکردن😂 سر قضیه سیاوشم دیگه مجبور شدن پای نریمان و وسط بکشن😁

    ۱ ماه پیش
  • ابرا

    1

    بچه ها هرکه کامنت من دید نظر بده سمانه جون شماهم بگو چه کنیم با این دل بی قرار تا شروع فصل بعد 😔

    ۱ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    فقط ۷ روز دیگه تا شروع فصل دوم مونده😘

    ۱ ماه پیش
  • ابرا

    1

    هفت روز خوبه ولی ماکم تاقتیم صبر نداریم حالا بعدش تند تند پارت هدیه می گیریم

    ۱ ماه پیش
  • ندا

    1

    وای ابرا اومدی😭 ما مردیم از گریه اینقدر غصه خوردیم

    ۱ ماه پیش
  • ابرا

    1

    خودمم زیاد گریه کردم اصلاً انگار اونجا بودم

    ۱ ماه پیش
  • ابرا

    1

    شایدم از کما بیاد بیرون فرناز رو شناسه بره دنبال دل مادرش😭😭هرچه مادرش بگه انجام بده

    ۱ ماه پیش
  • ندا

    1

    وای اگه اینجوری بشه که خیلی بده دیگه فرناز و یادش میره😭

    ۱ ماه پیش
  • فرزانه

    1

    وای ابرا جان خدا نکنه من دیونه میشم اگه اینجوری بشه😫

    ۱ ماه پیش
  • ابرا

    1

    وای سمانه جان چه کردی با دلمون خون شد برای این دوتا چرا حدث می زنم که امیر علی بره کما بعد همه به جون فرناز بیوفتن تنها بمونه تو این مخمصه

    ۱ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    اینقدر قراره بعدا شیرین بشه که این تلخی از یادتون میره قول میدم🥰

    ۱ ماه پیش
  • ندا

    1

    منم میترسم اینجوری بشه و فرناز تنها بمونه😭

    ۱ ماه پیش
  • ابرا

    1

    سلام دوستان من از دروز پیش تا میام کامنت بزارم نام می پره یا از برنامه خارج میشم نمی دونم جریان چیه

    ۱ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    ابرا جانم از اپلیکیشن میای یا سایت؟ چون اپلیکیشن یه خرده دچار مشکله هنوز

    ۱ ماه پیش
  • ابرا

    1

    اینقدر که من دوست داشتم که با بقیه کامنت بزارم که کلا اعصاب نموند برام بی خیال شدم الان امتحان کردم دیدم تونستم

    ۱ ماه پیش
  • شادان

    1

    قلبم درد گرفت با غم امیرعلی.. من از اول مخالف رفتن فرناز بودم.. حیف که دست من نبود..

    ۱ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    هعی❤️‍🩹🥲

    ۱ ماه پیش
  • مینو

    1

    نفسم بند اومد چرا اینجوری شد آخ که کاش از اول به امیر علی گفته بودی دختر دلم گرفت چقدر استرس هیجان ترس همش مخلوط بود تو این پارت

    ۱ ماه پیش
  • میم

    1

    این دفعه دیگه کامل لو می رن پیش همه،با این تصادف،اصلا فکرشو نمی کردم اینجوری بشه،گفتم یه مدت امیرعلی قهر می کنه فوقش 😔🙏🏻

    ۱ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    آره دیگه همه میفهمن🥲❤️‍🩹

    ۱ ماه پیش
  • نسیم

    1

    سمانه😥😥 چیکار کردی با من بغض و ترس و باهم تجربه کردم نگو که امیرعلی..🤦🏻 ♀️ باید میذاشت فرناز توضیح بده ولی خب رگش باد کرده بوداخ حالا من چجوری صبر کنم😐🤐

    ۱ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    میگذره زودی🥲❤️‍🩹

    ۱ ماه پیش
  • ندا

    1

    وای نسیم من اینقدر گریه کردما🥲❤️ 🩹

    ۱ ماه پیش
  • نسیم

    0

    حالا من بغض کردم ولی به گریه نرسید پایان فصل اول شد😐😂 البت بگم خیلیم ترسیدم نفسم بالا نمیومد ولی اخ الهی اون جملات اخر امیرعلی داغونم کرد😔

    ۱ ماه پیش
  • مهتاب

    1

    سمانه جون دلم ترکید به خدا براشون اون همه عشق و پارتای خوشگل یهو اینجوری شد ولی حسم میگه همینجوری نمی مونه😭

    ۱ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    قصه قرار نیست اینجوری بمونه عزیزم

    ۱ ماه پیش
  • ترانه

    1

    اون لحظه که امیرعلی به عکس نگاه کرد قلب من شکست😭😭

    ۱ ماه پیش
  • نسترن

    1

    امیرعلی همه وجودش داغون شد با دیدن اون عکس با دیدن میعاد اشغال که فرناز و گرفته بود

    ۱ ماه پیش
  • مهتاب

    1

    آخ بمیرم براتون اصلا فکر نمیکردم اینجوری بشه😭 خونه ای که رفتن چقدر ذوق داد بهشون خدایا این بچه ها چیزی شون نشه

    ۱ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️